تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

دیروز حس بدبختی بزرگی بهم دست داده بود

من این جا توی یهخوابگاه خصوصی زندگی می کنم  صبح که کلاس بودم از اماکن می رن توی خوابگاه و م یگردن و می گن که شیشه ها رو باید رنگ کنید پنجره های طبقات بالا هم باید قفل بزنید لباس ها رو توی حیاط پهن نکنید

می دونم برای خیلی ها این کوچیک ترین اهمیتی نداره ولی من .

من کلی گریه کردم

توی این شهر دلگیر با  این همه تنهایی ..............

من با پنجره باز اروم می شم وقتی پنجره بستس حس مس کنم توی قفسم انگار که قلبم و گذاشتن توی قفس نفسم می گیره

از  همه بدتر اینه که حق اعتراض نداری حق حرف زدن نداری

اون از دانشگاه اون از توی خیابون و این هم از خونت....

راستی فیلم محاکمه در خیابان رو دیدم خیلی عالی بود ولی نه برای کسی که برای تفریح می ره سینما

غمبار ترین روز هار و می گذرونم

دوست هام همه دپن و حتی یه آدم درست دوروبرم نمی بینم

کسی که ذهن باز داشته باشه من و بفهمه

کسی که نره دانشگاه درس بخونه و بعد منتظره شوهر باشه و بعد بخواد بچه داشته باشه

هر چند که همه این ها خیلی خوبه ولی این همه زندگی نیست آزادی شاید به اندازه همه این ها مهم باشه

از ااین همه بیهودگی عذاب می کشم

یاد یه چیز خنده دار افتادمن توی یکی از روزنامه ها نوشته بود فقط ولایت فقیه می تواند ما را در برابر  دشمنان حفظ کنه

من نمی دونم این ادم ها چی فکر می کنن واقعا چی از یه آدم معمولی برای خودشون ساختن

توی مغزشون چیه که فکر می کنن یه عادم معلولی می تونه این ملت رو نجات بده چرا بعد از سی سال اوضاعمون بدتر شده

اون اگه می تونست همه رو نجات بده مردمش رو نمی کشت

خدایا خدایا یه کاری کن

کورم کن که نبینم کرم کن که دیگه نشنوم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:43 توسط م| |
یه چند وقت پیش دلم سینما می خواست با یه فیلم خیلی عالی امروز تو دانشگاه رفتم فیلم دیدم فیلم  زندگی دیگران یه فیلم المانی ولی خیلی خیلی فوق العاده که اثر عشق و موسیقی رو توی زندگی یه کارمند سازمان اطلاعات نشون می داد و در کنار اون خیلی چیز های دیگه از جمله ازادی و برای آزادی تلاش کردن رو به تصویر کشید و .....

به هر حال بعد از یه مدت طولانی خیلی کیف کردم و حس خوبی بهم داد

یه کتاب نسبتا خوب هم پیدا کردم که هر چند که حس خوبس بهم نمی ده ولی نوشتار کتاب رو دوست دارم  ناطور دشت نوشته سلینجر

دیروز یه کاری کردیم تو دانشگاه با یکی از دوستام لیله بازی کردیم کلی خندیدیدم

برای خوب نوشتن همون آن باید بنویسی بدون سر و صدا و مزاحمی که بیاد تو نوشتنت من که توی نت نمی تونم خوب بنویسم

حس می کنم با نوشتن خالی می شم نیاز به نوشتن دارم به سکوت درونم نیاز دارم دیگه دلم سرو صدا نمی خواد آرامش می خوام

دلم موزیک آروم می خواد قرار بود امروز برم کلاس ولس خوب رفتم  فیلم دیدم که صد البته می ارزید

دیشب خیلی احساس تنهایی می کردم و خودم خوب می دونستم که دلم خدا رو می واد جاش توی زندگیم خالیه

سر و صدا گاهی اذیتم میکنه آدم ها هم گاهی خستم می کنن دلم یه زندگی طبیعی می خواد  می خوام بارون بیاد می خوام کوچه ها خاکی باشن با دامن برم بیرون روسری سرم نکنم به همه بگم که گاهی عاشق می شم که آدم ها رو خیلی دوست دارم که خدا  رو دوست دارمو از این همه قانون و مقررات خسته شدم از این همه دلگیری و گناه و دل شکستن بیزارم به همه بگم بسه دیگه بیاید با هم آشتی کنیم دیگه جنگ و جدال بسه

حالا می رم ولی واقعا نیاز به نوشتن دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:37 توسط م| |
بعد از هزاران سال هزاران سلام و درود ب راین همه .....

لغتش الان یادم بود ولی خوب پرید

دسترسیم به اینترنت در حد صفره خودم که خیلی دوست دارم تند تند بیام و

توی کافی نت امواج صداهای بیرون به راحتی میان تو و من می شنوم آدم های بغل دستم دارن حرف می زنن و می خندن صدای موزیک هم میاد من هم دارم سعی می کنم ذهنم و متمرکز کنم که خوب بنویسم

یک کمی سرما خوردم سر راه رفتم بستنی گرفتم خدا به دادم برسه با این حالم!!!!!!!!!!

بعد از کلاس ها خیلی سخته که ارادتو جمع کنی بیای بیرون و بیای کافی نت اون هم این همه راه و یه چند بار مطلبی که توی ذهنم بود همین جوری آماده کردم ولی الان چیزی یادم نمیاد

فقط این که

فقط این که چقدر آهنگ های غمگین زیاد شدن

چقدر آدم ها ترسو شدن

چقدر دل شکستن راحت شده

چقدر تنها گذاشتن سادست

چقدر آدم ترسو زیاده

نمی دونم این ترسو بودنه یا اون هم گذشتن از عشق برای این که معشوق راحت زندگی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این فاصله ها نشون می دن که مغزم چقدر خالی شده از هر بحث و  سر و صداتوی مغزم سکوت برقراره

                      یا صلح شده یا مرگ مغزی اعلام می شود.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط م| |
بعد از مدتها دلم برای نوشتن تنگ شده بود اومدم تو نت که بنویسم راستش سوژه خاصی تدارم فقط دلم این جا رو خواست

خیلی خسته ام خوابم میاد خیلی خوابگاه رو دوست ندارم اینجا هیچ دوست خوبی ندارم هوسلم سر می ره برام کاملا غریبه است هر چند که دانشگاه رو دوست دارم

راستی مرسی که نظر می زارید من هر دفعه سعی می کنم جواب بدم ولی نمی دونم چرا نمی شه

پرستو جون من هیچ کس رو فراموش نکردم بازم بیا  این جا

الان کلی خرید کردم برای خودم و واقعا همشو نیاز داشتم

چقدر موسیقی خوبه وقتی میام این جا از موسیقی محروم میشم قدیما خیلیآوازتمرین می کردم دلم سازم و می خواد دلم آهنگ می خواد خوندن می خواد دوستام و می خوام جریان زندگی با این چیزا آروم می شه

دوست خوب خونواده خوب ساز همش باعث آرامش می شه آهنگ زندگیت رو ملایم می کنه کتاب هم همین طور این جا کتاب هم ندارم

آهنگآروم آرومم می کنه ولی صدا های بیرون از بین می برتش

می خوام سعی کنم تمام احساسم رو جمع کنم مثل قبلا همون یه ذره ذوق نوشتن رو به کار بندازم وو قشنگ بنویسم

قشنگ قشنگ قشنگ

سبک شدم آدم هر چقدر هم که حرف بزنه باز هم به پای چهار خط نوشتن نمی رسه

اروم شدم مرسی خدایا

دوست دارم دوست دارم تو همه چی بهم دادی همه چی حتی همین حس دوست داشتن مرسی خدایا مرسی خدا جونم

گاهی وقتا آدم به یه جایی می رسه لغت کم میاره نمی تونه احساسشو بیان کنه و ناچار سکوت و انتخاب می کنه

 

 

 

 

 

 

 

دوست دارم

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:57 توسط م| |
هیچی جز این تو ذهنم بود که دلم گرفته

هوا بارونی وای که فقط خدا می دونه من چقدر بارون رو دوست دارم

غمگین خیلی غمگین نمی دونم چرا ولی دلم می خواد همین جا گریه کنم

دلم...................

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:33 توسط م| |
 اعتراف میکنم

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه
به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه
من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی
به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار .......
که قتل این همه جوان نبوده کار ........
من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام
و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام
من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من
زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام
فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده
من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام
من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن
چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟
من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم

محمد علی ابطحی
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:52 توسط م| |
اول این و بگم که اینا رو دیروز نوشتم خیلی دوست دارم توی وقتی دلم می خواد بنویسم همون موقع هم آپ کنم ولی نمی شه واسه همین هم دیروز اون چیزایی که تو دلم بود یا توی ذهنم بود رو رو کاغذ نوشتم

توی اتوبوس داشتم بدون عینک به کوه ها نگاه می کردم به این نتیجه رسیدم که بد نیست گاهی وقتا آدم بدون عینک ببینه آخه اون جوری بدی ها کمی کاستی ها و ایراد ها رو نمی بینه(توی ذلم به خودم خندیدم) آخه هر وقت دلم نوشتن می خواد یا سیستم ندارم یا سیستمم کار نمی کنه وقتی هم که سیستم هست هیچی ندارم که بگم

از پنجره بر می گردم و به غروب خورشید نگاه می کنم چقدر خوبه که قدرت خدا از ما آدم ها بیشتر اگه این جوری نبود احتمالا حتی الان هم این غروب قشنگ رو نمی تونستیم ببینیم

یه خانوم داره توی اتوبوس شعر می خونه به اینیکی اساسی می خندم

داره باد می زنه روسریم کج و کوله شده و موهام توی هوا داره پرواز می کنه

از خورشید دیگه خبری نیست فقط رده های قرمزش مونده

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط م| |

بر بالهای تو نشسته ام.

            و چون پرنده ای ازاد،

                        تا ابر ها بالا خواهم رفت .

ای کاش که این پرواز،

           در خواب نباشد و تو .......

                                    گیسوان اشفته مرا .....

                   در باد رها میسازی .

نکند گرمی دستای تو.....

                         از عشق نیست....                                

                                       نکند محبت.....

   کلامی پوچ . رویائی است .

ای وای اگر که

                         این پرواز تا اوج رفتن،

((بر بال باد)) باشد .......


نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:57 توسط م| |

تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم نمیام

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:2 توسط م| |

امروز فهمیدم هر کسی تاب و توان واقعیت رو نداره

یعنی کمتر کسی تحملش رو داره

من مرتکب اشتباه شدم و واقعیت رو شد

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:31 توسط م| |